نسبت‌سنجی پیامدهای هویتی «جنگ رمضان» با امر ملی و دینی

گفت‌وگوی کانون اندیشه جوان با دکتر سید‌حسین شرف‌الدین

یکی از چالش‌های همیشگی در سپهر فکری و اجتماعی ایران، تنظیم نسبت میان باورداشت‌های دینی و درک ملی از مسائل بوده است. این چالش که گاه خود را در قامت دوقطبی‌های کاذب و صورت‌بندی‌هایی نظیر «امت/ملت» نشان داده، ریشه در تفسیرهای متفاوت از کیستیِ تاریخی ایرانیان و مسیر توسعه‌ی مطلوب دارد. بااین‌حال، بروز شرایط بحرانی نظیر «جنگ رمضان»، حقایقی تازه از جوهره‌ی مکنون جامعه را عیان ساخت. تحولات میدانی و انسجام اجتماعیِ پدیدآمده حول ضرورت دفاع ملی، نشانه‌هایی روشن از همگراییِ امر ملی و دینی را به تصویر کشید و ضرورت بازاندیشی در چهارچوب‌های شناختیِ پیشین را بیش‌ازپیش برجسته کرد. برای واکاوی دقیق‌تر این تحولات، ریشه‌یابیِ ساختاریِ این تقابل‌های هویتی در تاریخ معاصر و بررسی نسبت اصیل میان ملیت و مذهب به‌دور از خوانش‌های تقلیل‌گرایانه، با دکتر سید حسین شرف‌الدین، عضو هیئت‌علمی مؤسسه امام خمینی (ره) به گفت‌وگو نشسته‌ایم. ایشان در این مصاحبه، تقابل میان امر ملی و دینی را در بستر جامعه‌ی ایران امری ساختگی می‌دانند که ریشه در ایدئولوژیک ساختنِ این مفاهیم دارد.

یکی از چالش‌هایی که ما همواره در جامعه ایرانی با آن روبرو بوده‌ایم، نوعی شکاف اجتماعی برآمده از دو تفسیر متفاوت از نسبت میان امر ملی و امر دینی در شکل‌دهی به هویت جمعی بوده است. برخی با برجسته‌سازی امر ملی، تلاش می‌کردند با دیگر گروه‌های جامعه مرزبندی کنند و برخی با برجسته ساختن امر دینی، معتقد بودند لازم است تا مفهوم وطن، ایران و… را طور دیگری توضیح داد. اما در میانه جنگ رمضان اتفاقاتی افتاده است که نشان می‌دهد ما شاهد نوعی همگرایی میان امر ملی و امر دینی در هویت جمعی خودمان هستیم. شما نگاهتان پیرامون تعریف و نسبت این دو را بیان کنید.

شرف‌الدین: به‌زعم من ملیت و مذهب، امرملی و امر مذهبی یا ملی‌گرایی و مذهب‌گرایی، تا آنجا که به دلالت‌های مفهومی و حتی ادبیات انضمامی آنها مربوط می‌شود، دو مقوله ناهم‌جنس و نام سنخ‌اند و لذا نسبت‌سنجی میان آنها و از تقابل یا تلائم آنها سخن‌گفتن، به لحاظ مفهومی و منطقی چندان موجه به نظر نمی‌رسد؛ این تقابل تنها هنگامی برجسته می‌شود و زمینه طرح می‌یابد که این دو به‌مثابه دو ایدئولوژی و دو نظام فکری با دفاعی، الزامات و استلزامات متفاوت انگاشته شوند. عده‌ای صراحتاً سعی دارند این دو را در تقابل با هم مطرح کنند و گویا این تقابل به فهم دقیق‌تر معانی آنها کمکی می‌کند (ملی‌گرایی یا ملیت‌گرایی (به معنای خاص) در مقابل دین گرایی و مذهب‌گرایی). اتفاقاً ملیت‌گرایی، استعداد چندانی برای این منظور ندارد؛ چون ظاهراً هدف مدعیان از طرح ملیت‌گرایی به‌مثابه یک ایدئولوژی، ساخت یا برساخت یک هسته و کانون مشترک اعتقادی سیاسی برای تجمیع و تکلیف آحاد جامعه حول آن و مهار حداکثری تفاوت‌ها و تمایزات بوده است و این موضوع در کشورهایی که از داشتن یک دین الهی قوی مثل اسلام برای ایجاد همبستگی ملی و تأمین برخی کارکردهای ایدئولوژیک اقتضایی محروم بودند، یک ضرورت مبرم بود و طرح شعار ملیت‌گرایی و خوانش ایدئولوژیک از آن تا حدی می‌توانست خلأ وجودی دین را در این جوامع – دست‌کم برای تأمین اغراض سیاسی‌اجتماعی ترمیم کند. اما ازآنجاکه ایدئولوژی‌ها به دفاعی و اغراض مختلف، استعداد بالایی برای تکثیر و تنوع و انشعاب و انشقاق دارند، به‌مرورزمان به ضد خود تبدیل می‌شوند. یعنی به‌جای عامل وحدت، رفته رفته به عامل تفرقه و تکثر تبدیل می‌شوند و هر شخص متنفذی می‌تواند با طرح یک تلقی متفاوت و افراشتن یک بیرق متمایز، عده‌ای را حول خود جمع کند.

در مقام توضیح دو عنصر محوری در این منازعه حقیقی یا ساختگی یعنی دین و ملیت و نحوه تعامل آنها باید عرض کنم:

دین و مذهب (مثل اسلام و شیعه نه ادیان بشر ساخت) یک مکتب، ایدئولوژی، مرام، فلسفه زندگی، نظام معنایی جامع است که بر یک‌رشته مبانی متافیزیکی (خداشناسی، هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، ارزش‌شناسی، انسان‌شناسی، غایت‌شناسی، راهنماشناسی، تکلیف‌شناسی) ابتناء و اتکا دارد؛ قدسی است و منشا آسمانی و وحیانی دارد، با فطرت و سرشت انسان هم‌نوایی و بلکه این‌همانی دارد (دین= فطرت در مقام تشریع و فطرت = دین در مقام تکوین) برای هدایت و راهبری انسان‌ها در مسیر تعالی و تقرب و ساماندهی به عرصه‌های مختلف حیات فردی و اجتماعی آنها در مسیر کمال‌یابی و نیل به سعادت دوجهانی نازل شده است. برای همه رفتارهای انسان برنامه و دستورالعمل دارد و بعد از نزول و استقرار در ظروف اجتماعی و جریان‌یابی در فرایندهای تاریخی، به اقتضای رسالت و مأموریت الهی و غنای تعالیم و آموزه‌های خود رفته رفته از سطح شخصیت‌سازی و تربیت نفوس انسانی با میانجی قاطبه مؤمنان دغدغه‌مند، در ساخت و آفرینش پدیده‌های جمعی و تأمین ضرورت‌ها و ملزومات حیات اجتماعی و این‌جهانی آدمیان متناسب با درون‌مایه‌های معرفتی، بینشی، ارزشی و عاطفی خود مشارکت وثیق می‌جوید: یکپارچه‌سازی، انسجام‌بخشی، هویت‌بخشی، نظم‌بخشی به روابط و مناسبات درونی و بیرونی، معنابخشی، فرهنگ‌سازی، نهادسازی، جامعه‌سازی، تمدن‌سازی و…. توجه به این نکته نیز به‌غایت مهم است که دین فطری و الهی، اساساً یک ضرورت بدیل ناپذیر و حذف ناشدنی است. کنارزدن یا تضعیف دین، همواره زمینه را برای ظهور ایدئولوژی‌های رنگارنگ بشر ساخت در عرصه عینی فراهم می‌سازد؛ ایدئولوژی‌هایی که معمولاً قادر به تأمین انتظارات نیستند و گاه جنبه کژکارکرد آنها بر کارکرد‌های مفید آنها می‌چربد. البته دین نیز ممکن است در برخی شرایط و تحت‌تأثیر شیطنت‌هایی به چنین بلایایی مبتلا شود.

ملیت نیز عمدتاً متضمن یک تعلق سرزمینی و جغرافیای مسکون با مختصات فرهنگی، تاریخی، زبانی، نژادی همراه با برخی ضمائم و عناصر پیرامونی است. ملیت درعین‌حال می‌تواند دین و مذهب را هم در ضمن مؤلفه‌های خود داشته باشد؛ چه اینکه با لاادری‌گری، سکولاریسم و الحاد نیز قابل‌جمع است.

براین‌اساس، ملیت را باید یک موضوع، یک گرایش، یک تعلق خاطر، یک اتصال روانی، فیزیکی و اجتماعی – تاریخی دانست که عده‌ای به دفاعی مختلف سعی کرده‌اند و می‌کنند که از آن خوانش ایدئولوژیک به دست دهند. به بیان دیگر، ملت‌گرایی، ملیت‌گرایی یا ناسیونالیسم مفهومی برساختی (فاقد مدلول حقیقی) و درعین‌حال، مفهومی وارداتی است که در قرون اخیر برای تأمین برخی اغراض، همواره بدان توسل و تمسک شده است: برای نمونه در کشورهای مستعمره، عمدتاً در واکنش به استعمار کهن سیاسی و فرهنگی اروپائیان، در برخی کشورهای جهان سوم، به‌ویژه در قرن اخیر در واکنش به امپریالیسم فرهنگی غرب، در برخی کشورهای اسلامی در واکنش به ایده‌های امت رایانه و شعارهای انتر ناسیونالیستی مذهبی (که نافی ملت انگاشته می‌شدند)؛ همچنین در فرایند دولت – ملت‌سازی کشورهای اسلامی و استقلال‌یابی نسبی آنها در عین اشتراک اعتقادی با سایر کشورهای اسلامی، زمینه برای توسل به ملیت‌گرایی به‌عنوان یک ابزار هویت‌ساز و تمایزبخش فراهم آمد. این وجه تمایز گاه به دلایلی تورم می‌یافت و وجوه اشتراک با دیگران را تحت‌الشعاع قرار می‌داد و گاه زمینه غفلت از آنها را فراهم می‌ساخت. (این ماجرا در زمان طاغوت درایران و در برخی کشورهای عربی زمینه طرح یافت: طرح ملیت در قالب شعار پان‌ایرانیسم، پان‌ترکیسم و پان‌عربیسم در مقابل اسلام‌گرایی)

قابل‌ذکر است که ترجمه واژه انگلیسی «نیشن و نشنالیتی» به ملت و ملت‌گرایی نیز قدری ابهام دارد چه در ادبیات دینی و زبان عربی، ملت معادل دیگری برای مذهب شمرده شده است (مله ابیکم ابراهیم) و این ترجمه به‌احتمال زیاد باهدف رفع حساسیت‌های محتمل از مسلمانان در پذیرش انگاره یا ایدئولوژی ملت‌گرایی و ناسیونالیسم انتخاب و ترجیح یافته است. روشن است که معادل‌هایی مثل ملت‌گرایی، میهن‌دوستی، وطن‌خواهی، وطن‌دوستی (نه وطن‌پرستی) هیچ حساسیتی برنمی‌انگیزاند و تقابلی را به ذهن متبادر نمی‌سازد.

گفتنی است که بروز برخی وقایع و اعمال برخی سیاست‌های فرهنگی به‌ویژه در سال‌های اولیه بعد از پیروزی انقلاب نیز در تشدید این منازعه بی‌تأثیر نبوده است: طرد جریانات سیاسی موسوم به ملی گرا، حذف عنوان «ملی» از نام برخی سازمان‌های اداری، خرده‌گیری بر برخی سنت‌های ایرانی.

نکته دیگر اینکه ملیت‌گرایی در یک جامعه دارای مذهب، تاریخ، فرهنگ، تمدن و خرد جمعی بالطبع منصرف به کلیت آن فرهنگ و تمدن است، چنین سرزمین و فرهنگی به‌واقع ملی – مذهبی است که فقها از آن به دارالاسلام در مقابل دارالشفا تعبیر می‌کنند. در چنین موقعیتی، اعطای صفت سکولار به ملیت و طرح آن در تقابل با مذهب آنها مذهب رسمی و پذیرفته شده در قانون اساسی یا در تاروپود فرهنگی یک ملت، قدری سؤال‌برانگیز و شبهه‌ناک به نظر می‌رسد؛ درهرحال، ملیت‌گرایی در یک جامعه مذهبی و جامعه سکولار به‌تبع گفتمان غالب و روح حاکم برچسب متناسب خواهد داشت و همان‌گونه که عرض کردم اتفاقاً با همه هم سازگار است.

چرا ملیت‌گرایی در نسبت با مذهب، موقعیت تقابلی و در نسبت با سکولاریسم، موقعیت وفاق و تلائم دارد؟

شرف‌الدین: به‌زعم من، تقابل میان ملیت‌گرایی و مذهب دست‌کم در کشور ما، امری ساختگی، ادعایی و تهی از دلالت روشن است؛ اما اینکه چرا عده‌ای در دهه‌های اخیر همواره سعی در طرح متقابل آن دو داشته‌اند نیاز به واکاوی و تحلیل جامعه‌شناختی تاریخی دارد.

احتمالاً – البته با قدری بدبینی – عواملی دراین‌خصوص مؤثر بوده‌اند و بهانه به دست جریاناتی داده‌اند. برای نمونه: کینه‌ورزی نسبت به اعراب ناقل اسلام به ایران (به‌عنوان قوم مهاجم و ویرانگر امپراطوری ساسانی)، ظلم‌های شاهان ایرانی و ترک‌تبارهای نماینده امپراتوری عباسی، بروز تقابل میان علما و برخی روشنفکران در جریان مشروطه‌خواهی، تلاش‌های دولت پهلوی دوم برای بازگشت به ایران باستان و استمرار تاریخی ایران قبل از اسلام به ایران بعد از اسلام و تلاش در جهت امحا یا کم رنگ‌سازی مظاهر اسلامیت و تشیع، برگزاری جشن‌های دوهزار و پانصد‌ساله، تغییر تاریخ و….؛ مبارزه منفی برخی جریانات ملی گرا و سرخورده از انقلاب اسلامی و اعتراض به کنار نهاده‌شدن توسط روحانیت حاکم، نضج مجدد جریان سلطنت‌طلب که فره ایزدی را در مقام پادشاهی و ظل‌اللهی جستجو می‌کند، ایران‌گرایانی که تأکید رهبران انقلاب بر امت‌گرایی را نوعی ستیز با مقوله ملیت و ملت‌گرایی تفسیر می‌کردند. (از دید ایشان، امت‌گرایی، نوعی بی‌وطن سازی جامعه و سرزمین زدودگی است) یا معتقدند که عصر امت‌گرایی به سر آمده و با ارتحال پیامبر اکرم (ص) عملاً امت اسلام نیز به ملت‌های چندگانه تجزیه شدند؛ برخی علما نیز هرچند ناخواسته بر طبل تقابل ایرانیت و اسلامیت کوبیدند و برخی مظاهر ایرانیت را خرافه و باور به آنها را نوعی شرک انگاشتند. ساله‌ای اولیه انقلاب برخی مظاهر فرهنگی تمدنی ایرانیت (که مورداحترام اکثریت جامعه بود و الان هم هست) مثل عید نوروز، چهارشنبه‌سوری، سیزده‌بدر، یلدا، شاهنامه‌خوانی و برخی تعالیم اخلاقی زردشتی و… مورد تمسخر و خرده‌گیری قرار گرفت. توجه به آهنگ‌ها و سروده‌های متضمن نام ایران که در جریان جنگ اخیر برای تقویت اتحاد ملی فراوان موردتوجه مسئولان و صداوسیما قرار گرفت، اقدامی مناسب و درخور تحسین اما دیرهنگام بود و همین هم زمینه برخی انتقادات را فراهم ساخت.

در همه این جریانات یک چیز همواره مسلم و عاری از مناقشه انگاشته شده و آن اینکه ملت‌گرایی، ملیت‌گرایی، وطن‌خواهی، ایرانیت در تقابل قطعی با دین گرایی، اسلام‌گرایی و اسلامیت قرار دارد و این دو با هر تفسیر ممکن، موضوعاتی غیرقابل‌جمع و ناسازگارند. نیازی به ذکر نیست که استعمار کهن و نو همواره سعی کرده از این پدیده به‌عنوان یک چالش و پاشنه آشیل فرهنگی در جهت تقابل‌افکنی و ایجاد و تعمیق شکاف‌ها استفاده کند و به بهانه‌های مختلف بدان دامن زند و وحدت ملی را که برای جامعه ما (به‌ویژه باتوجه‌به موقعیت شیعه در جهان اسلام و موقعیت ایران بعد از انقلاب اسلامی درمان کشورهای اسلامی) ضرورت حیاتی دارد، مخدوش و مشوش سازد.

شما به ریشه‌های تاریخی، شیطنت‌های استعمار و نقش پهلوی در این تقابل‌افکنی اشاره کردید. اما در سطح مصادیق فرهنگی چطور؟ چرا گاهی تلاش می‌شود نمادهایی مانند شاهنامه یا چهره‌های باستانی در مقابل چهره‌ها و نمادهای مذهبی قرار داده شوند و خوانشی غیردینی از آن‌ها ارائه گردد؟

شرف‌الدین: شما به مطلب خوبی اشاره کردید. نکته دیگر اینکه اساساً چرا مدعیان ملیت و ایرانیت (دست‌کم برخی از آنها) آن را با برخی از آمیزه‌های اعتقادی و ارزشی برآمده از آیین زرتشتی و مانوی (که آنها حسب ادعا یک دین است) سازگار می‌بینند و با اسلام متقابل و مخالف؟ چرا داریوش و کوروش، نمایندگان روح ایرانی و امام خمینی و رهبری شهید، نمایندگان روح اسلامی انگاشته می‌شوند؛ چرا به بخش‌های اسطوره‌ای شاهنامه تمسک می‌شود. اما از پیام‌ها و آموزه‌های الهی و اخلاقی آن که تحت‌تأثیر باورهای اسلامی و تفکر الهی شاعر حکیم آن زمینه طرح یافته، غفلت می‌شود؛ چرا نتوان توامان هم به کتیبه حقوق بشری داریوش و هم به رساله حقوق بشری امام سجاد (ع) به‌عنوان سرمایه‌های ملی و میراث تمدنی توسل جست؛ چرا زبان فارسی به‌رغم درآمیختگی وثیق آن با زبان عربی، یک مؤلفه فرهنگی – هویتی ایرانی و زبان عربی به‌عنوان زبان اسلام، به‌عنوان زبان یک قوم بیگانه معرفی می‌شود. چرا به زمینه‌های فرهنگی سیاسی‌اجتماعی مؤثر در پذیرش اسلام توسط ایرانیان و در ادامه شیعه شدن آنها توجهی مبذول نمی‌شود و در خصوص وارداتی‌بودن اسلام ایجاد حساسیت می‌شود.

روشن است که این تقابل‌ها همه ساختگی است و از ذات و گوهر مفهوم ملیت و ایرانیت چنین تمایز و تقابلی استنباط نمی‌شود. چه بسیار آثاری که در ایران قبل از اسلام به وجود آمده و باروح اسلامی سازگاری کامل دارد؛ چه اینکه ممکن است آثاری در جهان اسلام و توسط برخی علمای اسلام و حتی با استناد به آیات و روایات تولید یافته که کاملاً باروح اسلام و اهداف هدایتی و تربیتی آن بیگانه به نظر رسد. (مثل آثار ابن تیمیه و برخی دیگر از عالمان متعصب فریقین)

توجه به این نکته نیز مهم است که جوامع انسانی به‌رغم برخورداری از یک‌رشته تعلقات تمایزبخش و اختصاصی مثل سرزمین، ملیت، قومیت، زبان، نژاد، تاریخ و فرهنگ؛ در بسیاری از بنیان‌های بیولوژیکی، انسان‌شناختی، هستی‌شناختی، خداشناختی، معرفت‌شناختی، ارزش‌شناختی، غایت‌شناختی، جامعه‌شناختی، روان‌شناختی اشتراک وثیق دارند. چرا مدعیان این سنخ تفکرات، برای هویت‌سازی این‌همه به تمایزات و افتراقات و تقابل افکنی‌های تکلف‌آمیز دامن می‌زنند و از وجوه اشتراک میان انسان‌ها و اقوام پاک غفلت می‌ورزند.

نکته دیگر اینکه؛ اسلام به‌عنوان یک دین الهی جاودانه با ملیت‌خواهی، وطن‌گرایی، وطن‌دوستی و داشتن تعلق خاطر به یک زادبوم، سرزمین آباد و اجدادی و مهد رویش یک‌رشته افتخارات تمدنی نه‌تنها مخالف نیست که جان‌فشانی در راه آن را نیز باانگیزه قدسی، یک فضیلت شمرده است. آنچه اسلام و ادیان الهی، مردم را از آن برحذر داشته‌اند، خودبرتربینی کاذب، خاک پرستی، نژادپرستی، قوم و قبیله پرستی و شوونیسم افراطی است که موجبات درگیری و تقابل اقوام و ملت‌های مختلف را فراهم می‌سازد؛ مثل عصبیت اقوام عرب پیش از اسلام که به دلیل نازیدن به یک‌رشته افتخارات دروغین همواره موجبات عداوت و تخاصم خونین میان آنها مهیا بود.

سؤال دیگر اینکه؛ واقعاً مراد کسانی که از ایرانیت و ملیت ایرانی در تقابل یا حتی عدم تقابل با اسلام سخن می‌گویند، چیست؟ سرزمین (با مرزهای مشخص)، تاریخ، زبان، میراث‌فرهنگی – تمدنی، مردم، پادشاهان و سلسله‌های پادشاهی، نهاد سلطنت و فره ایزدی، درفش کاویانی، آیین زردشتی (و مانوی و مزدکی)، اسطوره‌های ملی، فرهیختگان و قهرمانان تاریخی این مرزوبوم یا ترکیبی از همه اینها در یک برساخت فرهنگی – تمدنی؟ روشن است که همه عناصر و مؤلفه‌های فوق در طول تاریخ، بارهاوبارها دستخوش قبض و بسط شده و برخی نیز اساساً ازمیان‌رفته و به حافظه تاریخ و موزه سپرده شده‌اند و آینده نیز احتمالاً چنین خواهد بود. البته کلیت این عناصر به‌رغم قبض و بسط‌های تاریخی و تغییرات مکرر همواره می‌توانند به‌عنوان عناصر هویت‌بخش، موجب اتحاد و همبستگی اقوام مختلف ایرانی و تمایز آنها از سایر ملت‌ها را فراهم آورند. اما این نه به دلیل اصالت این عناصر و ارزشمندی ذاتی آنها است؛ چرا که هر قومی کم‌وبیش از آنها برخوردار بوده و هست. آنچه یک ملیت‌گرا در تقابل با یک دین و مذهب مطرح می‌کند، قاعدتاً باید چیزی معادل با آن و دارای ارزش و اعتبار و کارکرد مشابه با آن باشد. عنصر «ملیت» فی‌نفسه و همراه با مؤلفه‌ها و ضمائمی که برای آن برشمرده می‌شود، نمی‌تواند کارکردی مشابه یک ایدئولوژی مذهبی داشته باشد.

بالاتر اینکه ربط عناصر چندگانه فوق به‌عنوان مؤلفه‌های ملیت با خود این مفهوم، از چه منطقی تبعیت می‌کند؟ به بیان دیگر، دلالت مفهوم ملیت بر این مؤلفه‌ها از نوع دلالت مطابقی، تضمنی، التزامی و اقتضایی است؟

گفتنی است که از میان مؤلفه‌های فوق، فرهنگ با انبوه عناصر درونی آن (به‌مثابه یک نظام معنایی رسوب یافته درفاهمه عمومی و تاروپود حیات اجتماعی) را باید استثنا کرد چه فرهنگ بر یک‌رشته عناصر بنیادین و مفروضات متافیزیکی استوار است که آنها را معمولاً از طریق دین، مکاتب فلسفی و عرفانی – شهودی یا ایدئولوژی‌های دارای پشتوانه عقلی تأمین می‌کند (نه لزوماً از طریق عرف، عقلانیت بیناذهنی یا ارتباطی، تجربه‌های زیسته، اندیشه‌های مادی‌گرایانه یا قراردادهای اجتماعی که قابلیت لازم برای تأمین این نیاز را ندارند)؛ ازاین‌رو، فرهنگ به‌عنوان یک نظام معنایی برآمده از انواع عقلانیت‌ها اجمالاً می‌تواند به‌مثابه یک نظام گفتمانی غالب، کارکرد ایدئولوژیک (سیاسی‌اجتماعی) داشته باشد.

نکته دیگر اینکه در جامعه‌ای مثل ایران و دینی مثل اسلام که به یمن برخی زمینه‌ها و فرصت‌های تاریخی و بالاتر از همه غنای آموزه‌ای آن و نقش و رسالتی که برای خود تعریف کرده؛ خوشبختانه موقعیت فرانهادی یافته و در صدر نشسته است و استعداد لازم نیز برای پوشش‌دهی به همه عرصه‌های خرد و کلان زندگی را دارد؛ و براین‌اساس، هیچ کنشی از کنش‌های انسانی را به دلیل داشتن وجه ارزشی و مؤثربودن در ترسیم سعادت و شقاوت آدمیان، از سپهر آموزه‌ای و حکمی خود به کنار ننهاده است؛ چه جایی برای طرح این قبیل بدیل‌های ادعایی باقی می‌ماند؟

چگونه می‌توان از این دوگانه که گاه‌وبیگاه در فضای فرهنگی و محیط‌های علمی کشور زمینه طرح می‌یابد، مفارقت جست؟ 

شرف‌الدین: فکر می‌کنم ابتدا باید موانع تحقق این مهم را در وضعیت کنونی شناسایی کرد و برای هریک به‌تناسب چاره‌ای اندیشید. برخی از این موانع عبارت‌اند از: فقر و ضعف فرهنگ گفت‌وگو، درآمیخته شدن موضوع با هاله‌های سیاسی، حب و بغض‌های کاذب، افراط‌وتفریط‌های جاهلانه، دامن‌زدن به تقابل‌های ساختگی، عملکرد برخی عالمان و متشرعان ناآگاه و متعصب، وجود برخی شیاطین فرصت‌طلب، دامن‌زدن برخی رسانه‌های داخلی و خارجی (به‌ویژه رسانه‌های وابسته به جریانات ملی گرا، سلطنت‌طلب و منافق).

برای بهبود این اوضاع و سامان‌دهی بهتر به این سنخ مجادلات لاینحل فکر می‌کنم طرح گفت‌وگوهای علمی (به‌ویژه در قالب برپایی کرسی‌های نظریه‌پردازی، نشست‌ها، مناظرات و همایش‌های علمی)، اجرای پروژه‌های تحقیقی، تأسیس رشته‌هایی متناسب در مراکز دانشگاهی، افزایش واقع‌بینی فرهنگی اجتماعی و کنارنهادن تعصبات، بازخوانی درست آموزه‌های اسلام و نحوه تعامل اسلام به‌عنوان یک دین با موضوع ملیت‌گرایی (در متن منابع و تجربه تاریخی)، تفسیر درست ملت‌گرایی و امت‌گرایی، بررسی تحلیلی و انتقادی آثار تولید شده توسط مدعیان و مروجان، افشای جریانات مسموم و مغرض (تاسی به سنت بزرگانی مثل شهید مطهری در نگارش کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران)

س: برخی جریان‌ها در نسبت با مخاطب بحث را به پرسش غلطی منتهی کرده و می‌گویند در تقابل کلی یا موضعی ایده ایرانیت و اسلامیت کدامین را باید ترجیح داد؟ در ذهن اینها بایستی مخاطب را بر سر گزینش میان اینها قرارداد. پاسخ شما به این شیوه از بحث چیست؟

شرف‌الدین: با الهام از مباحث قبل باید عرض کنم در کشوری مثل ایران به دلیل غلبه یک دین الهی جامع و جاودانه به نام اسلام به‌عنوان دین رسمی پذیرفته شده و مورد اعتقاد و احترام اکثریت قاطع این ملت که بیش از هزار سال در این سرزمین سابقه و ریشه دارد و در تاروپود حیات جمعی و آثار فرهنگی تمدنی این ملت تنیده شده است؛ باید محوریت، اصالت و اولویت را به آن داد؛ چون اسلام یک دین، مکتب، ایدئولوژی و آیین زندگی است که ریشه در آسمان دارد با فطرت انسان‌ها تناسب و سازگاری دارد، تضمین‌کننده سعادت دنیا و آخرت آدمیان (مؤمنان) است، توان لازم برای اعطای یک جهان‌بینی فلسفی و ایدئولوژی قویم و جامع به‌عنوان بنیادی‌ترین ارکان یک فرهنگ را دارد و اساساً جایی و خلاصی برای حضور و دخالت غیر باقی نمی‌گذارد. روشن است که ملیت‌گرایی به هیچ‌یک از سؤالات بنیادینی که یک جامعه برای ادامه زیست انسانی خود محتاج پاسخ‌دهی متقن بدان‌ها، جواب نمی‌دهد؛ چون اساساً مکتب نیست. به همین دلیل قادر به تأمین دانش‌ها، بینش‌ها، ارزش‌ها، نگرش‌ها، خلقیات، هنجارها، نمادها، کنش‌ها، اهداف و آرمان‌ها به‌عنوان عناصر اصلی و فرعی یک فرهنگ نیست. علاوه اینکه فرهنگ اسلامی به دلیل منشأ وحیانی قداست دارد و این خود رغبت مردم به پذیرش و اطاعت و تمکین از قواعد فقهی و اخلاقی آن را به‌غایت فزونی می‌بخشد (ضمانت اجرا). خود اسلام نیز به دلیل منطق قوی، مغلوب هیچ فلسفه و ایدئولوژی نمی‌شود؛ البته این را هم اشاره کنم که ملیت‌گرایی هم اگر بخواهد چنین نقش‌هایی را ایفا کند باید ولو ادعا در کسوت یک دین و ایدئولوژی دینی ظاهر شود مثل مارکسیسم که در عین الحاد، نقش یک دین یا شبه‌دینی را ایفا می‌کند.

نکته دیگر اینکه سکولاریسم را نباید به‌عنوان صفت انفکاک‌ناپذیر ملیت و ملیت‌گرایی تلقی کرد؛ چه همان‌گونه که عرض شد، ملیت‌گرایی هم با دین و هم با سکولاریسم سازگاری دارد. یعنی منطقاً می‌تواند به آموزه‌های دینی یا عقلانیت جمعی و عرفی استناد جوید. سکولاریسم یک مکتب فکری مبتنی بر عقلانیت این‌جهانی و معطوف به ضرورت‌های حیات جمعی است و به همین دلیل استعداد بالایی برای تقابل با دین و در مواردی حتی مدعی جانشینی آن است یا از دید برخی می‌تواند مکمل دین در ساماندهی به امور سیاسی‌اجتماعی باشد و…

درهرحال، آنچه مسلم است اینکه در این منازعه نظری و احساسی نباید منافع و مصالح ملی ایران که اینک به‌مثابه یک قدرت عظیم و الگوی معیار برای کشورهای اسلامی در حال درخشش است، تحت‌الشعاع واقع شود. مسالک جبهه مقاومت و چرایی کمک ایران به کشورهای دیگر که گاه مستمسکی برای اعتراض برخی ملی‌گرایان فراهم ساخته و شعار «نه عزه نه لبنان جانم فدای ایران» را برای مدتی روی زبان‌ها انداخته بود، نیز با ارجاع به همین اصل یعنی ضرورت تأمین مصالح ملی که قاعدتاً رهبری نظام و مسئولین امر تشخیص می‌دهند، قابل‌توجیه است.

آخرین نکته اینکه خوشبختانه در چند دهه اخیر برخی از اندیشمندان در داخل و خارج از کشور به طرح مباحث نظری عمیقی پیرامون موضوع ملیت و ایرانیت روی آورده‌اند و امید می‌رود که با طرح این موضوع در محیط‌های دانشگاهی و در ضمن رشته‌های علمی و عطف توجه اندیشمندان حوزه‌های مختلف علوم‌انسانی و علوم اجتماعی، پرونده علمی آن از عمق و غنای بیشتری برخوردار شده و سؤالات و شبهات معطوف به آن پاسخ‌های مناسب و معقولی بیابند.

منبع: canoon.ir  سایت کانون اندیشه جوان

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا